دیروز به عادت همیشگی من خانه مامانم اینا بودم.محمد تا بعد ازظهر خانه بود.غروب زنگ زد گفت حاضر شو بیام دنبالت برویم بیرون.

ساعت ۷ بود که آمد.راستی که چه هوای عالی و فرح بخشی بود...اگر بگویم کل شهر را زیر پا گذاشتیم دروغ نگفتم.از خیابانی به خیابان دیگر....و چقدر هم شلوغ بود.

محمد گفت که شام باید برویم خانه مامانش اینا و من با بی میلی و کلی غرغر کردن قبول کردم.((نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم بروم اونجا.))

ساعت ۹ و نیم بود  رفتیم خانه پدری محمد.

اما...همان مشکل همیشگی!محمد خواهر زاده اش"کوثر" را بغل کرده بود و من از حسادت در حال انفجار بودم.نمی دونم چرا اما از همان اول هیچ دوست نداشتم محمد با خانواده اش رابطه عاطفی داشته باشد حتا ازش متنفر می شدم وقتی می دیدم با یکی از اعضای خانواده اش بگو بخند می کند.یا خواهر زاده و برادر زاده هایش را بغل می گیرد...

خودم هم هیچ رابطه ی مثبتی با آنها ندارم.با همه شان یک دعوای مفصل کرده ام((به نوبت.))

در حال حاضر هم با زن داداشش و خواهر کوچکش  کلمه ای حرف نمی زنم.حتا سلام هم نمی کنم.

مثلا دی شب...اصلا به صورت خواهرش مریم نگاه هم نکردم.بعد از شام هم من به سرعت آمدم خانه خودمان.محمد با برادر زاده اش "مهدی"رفت فیلم بگیرد.من هم از لج محمد چند بار رو به برادر زاده اش گفتم:مهدی فیلم که گرفتی اول بده من کپی کنم توی کامپیوتر.

بعد از ۴۵ دقیقه محمد آمد خانه.من اصلا بهش محل نگذاشتم.اما اون با مهربونی پاکت فیلم را داد بهم و گفت:کپی کن.مهدی منتظره میخاد ببره.بعدش هم بریز روی فلش که توی دستگاه ببینیم.گفتم:فلش خونه مامانم ایناست.گفت:زنگ بزن برم بگیرم.گفتم:لازم نکرده.از توی کامپیوتر می بینیم.

همون طوری که جلوی کامپیوتر نشسته بودم تا کپی بشه اومد و غرق بوسه ام کرد.انگارنه انگار که تا یک ساعت پیش خونه مامانش اینا چه اخمی کرده بودمو با هیچ کس حتا خودش حرف نمی زدم...

با اینکه دلم نمی خواست داغ بوسه هاش تموم بشه خودمو به بی تفاوتی زدم.تازه من با اون قهر بودم چونکه کوثر رو بغل کرده بود.((باور کن دست خودم هم نیست اما وقتی محمد برای اون دختره...شکلات می خره...وقتی بوسش می کنه...وقتی قربون صدقه ش می ره یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست می ده.جلوی چشمام سیاهی میره.دلم می خواد با دستای خودم چشمای کوثر رو از حلقه دربیارم.

یا یه کشیده ی آبدار نثار محمد کنم.به خدا دست خودم نیست...اون جور وقتها احساس می کنم محمد منو از یاد برده و فقط به فکر اوناست))

وقتی برگشت...دیگه نتونستم آشتی نکنم.نامرد خودش می دونه چطور دلمو به دست بیاره...با مهربونی رفتیم توی اتاق.نشست روی صندلی جلوی کامپیوتر.من از گردنش آویزون شدم...داشتم عکس نی نی ها رو نشونش می دادم.و دل هردومون آب می شد.یکدفعه گفت یه بوس بده دایی....

دیگه آتیش گرفتم.داشتم منفجر می شدم.با بغض و خشم داد کشیدم :من کوثر نیستم...تو دایی من نیستی.دایی کوثری.

نمی دونست چکار کنه.خندش گرفته بود اما من داشتم می لرزیدم.دیگه اصلا به صورتش نگاه نکردم.هرچی سعی کرد نزدیکم بشه با نفرت هلش می دادم.بی توجه بهش مونیتور را چرخاندم طرف تخت.دوتا بالش ها را هم گذاشتم زیر دست خودم.اومد...گوشه بالش را کشید.زدم روی دستش.بی چاره سرشو به دیوار تکیه داد و در سکوت مثل من فیلم را نگاه کرد((زندگی شیرین))

رفتم میوه و ژله آوردم.دلم نمی آمد تنها بخورم و به اون ندم.با عصبانیت تکه ای سیب به طرفش گرفتم.

نگاهم کرد.یکدفعه دوتامون خنده مون گرفت.گفت:به خدا خیلی لج بازی محدثه.گفتم:بگیر کم حرف بزن.دیگه هم اجازه نداری بوسم کنی.فهمیدی؟بعد به زور یک قاشق ژله گذاشتم توی دهنش.

سریع خودشو به من رسوند و...من هم مثل بچه گربه ای رفتم توی بغلش((بعضی وقت ها خودش می گه مثل بچه گربه ها نگاه می کنی محدثه...))

بمیرم براش سرش درد می کرد...اینو وقتی فهمیدم که رفت قرص بخوره.

طفلی وقتی مریض می شه...در حال مردن هم که باشه هیچی نمی گه.مگر اینکه خودم بفهمم.

اما من...کافیه یه درد کوچولو داشته باشم.یا مثلا پوست دستم یک ذره خراشیده باشه...سر سوزنی خون بیرون زده باشه...تا اون قسمت رو بوسه بارون نکنه ولش نمی کنم.

دلم براش سوخت دی شب.با بداخلاقی هام از سر شب تا آخر شب حتا خم به ابرو نیاورد.در حالی که خودش از سر درد رنج می کشید.موقع خواب تازه دیدم چشماش از زور درد قرمز شده.

نازش کردم.سرشو بغل کردم محکم فشار دادم.

راستی...دی شب ازش خواستم برام خرگوش بخره.خودش عاشق پرنده هاست و البته ماهی و لاک پشت.وقتی خونه مونو ساختیم می خواست همه اپن را آکواریوم کنه.من نگذاشتم.گفتم من مسئولیت ماهی و لاک پشت و...قبول نمی کنم.بعدش قرار شد قناری هاشو((که داده بود دست کسی))بیاره.که اونم نشد.یه مدت پیله کرده بودم باید برام میمون بخری.می خندید و می گفت خیلی زشته محدثه.پیش کسی نگو  دیگه.دی شب که گفتم "خرگوش"دیگه به توافق رسیدیم.

امشب می خوام به تلافی دیشب هر کاری که می دوم دوست داره براش بکنم.

((برم شام درست کنم بعد بیام  پستش کنم))